X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : شنبه 9 تیر‌ماه سال 1386 در ساعت 04:31 ب.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان : دوش دیدم که ملائک....

و خدا وقت زدن گٍل آدم به پبمانه؛ وسوسه شد و پیمانه را سر کشید و درعالم مستی به فرشته‌ها حرفهایی را زد که نباید!

نزدیکی‌های سحر بود که دیدم در خونه رو میزنن. اولش فکر کردم دارم خواب می‌بینم اما دوباره کوبیدن به در. آخه زنگ خونه‌ام خرابه.  قیافه خونه‌م بد نیست اما توش ... هر چند حالا دیگه پوستم کلفت شده. اما شب اول اگه از زور خستگی راه نبود نمی‌تونستم با دیدن مارمولکهای روی سقف بخوابم.  زیر وان توی حمامم هم دو سه تا قورباغه زندگی می‌کنن! البته من اولش فکر می‌کردم فقط یکیه و انداختمش بیرون اما حالا  فهمیدم که یه خونواده رو با این کارم داغدار کردم!  چند شب پیش هم که خواستم برم توی آشپزخونه یه رت دیدم! بعد از اون شب در آشپزخونه رو بستم و عطای نان وج بودن رو به لقاش بخشیدم ( عطا رو به لقا می‌بخشند یا لقا رو به عطا؟) 

دوباره کوبیدن به در و من حیران از این که: ینی کی می‌تونه باشه این موقع شب؟! ترسون لرزون رفتم دم در... پرسیدم: کیه؟ اولش جوابی نیومد اما دوباره که پرسیدم یکی با لهجه‌ی عربی گفت: انا انجل!!!

هر چی فکر کردم دیدم من دوستی به نام آنجلا ندارم که. بعدش هم ما اینجا انگل زیاد دیدیم اما انجل نه!

گفتم: انا دونت رممبر یو!

گفت: اادخل؟

گفتم:آی کنت آندرستند!

گفت؛ دخول ... اینتر ... 

گفتم: مرتیکه‌ی الدنگ ..... برو واسه خوار مادرت دخول اینتر کن....

گفت: لا لا ... انا انجل... ملک ...

ملک؟!.... یا حضرت عباس ! حتما عزرائیله اومده سراغم جونمو بگیره. آخه شب قبلش خیلی نا امید و پکر بودم. همه فکرامو هم کرده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که همه چیو تموم کنم. قول و مولی رو هم که داده بودم پشم... توی فکرش بودم ببینم کدوم راه درد کمتری داره. شنیده بودم یه ماریه که وقتی نیشت میزنه میری به یه خواب راحت و دیگه می‌خوابی واسه ابد... همونی که کلئوپاترا ....

با صدای لرزون ازش پرسیدم: هل انت  عزراییل؟ ( بابا هنوز تصمیمم قطعی نشده؛ خودم وقتش که شد خبرتون می‌کنم!)

گفت: لا لا.... جاست اُپن !

فهمیدم اونم دست و پا شکسته انگلیسی بلده. گفتم خوبه؛ یه جوری راضیش می‌کنم تو این غربت کاریمون نداشته باشه... درو باز کردم. علی الله... از راتان که بدتر نیستن ؛ هر چی باشه ملکن...(شاید هم  خدا فکر کرده دیگه وقتشه مسیح از یکی یکدونه‌گی در بیاد!)

در اصلیو باز کردم  و  وایسادم پشت در توری. حداقل اینجوری یه کم طول می‌کشید تا بیان تو و من وقت داشتم یه کاری بکنم. 

بیان تو؟ آره دیگه یکی نبودند که! سه چهار تا از ملائک که انگار راهشونو گم کرده بودند! راستش قیافه‌شون خیلی هم به انجل نمی‌موند! اگه نیروهای انتظامی ایرانی می‌دیدنشون حتما آفتابه می‌ا‌نداختن گردنشون!

توی همین افکار بودم که یهویی  فهمیدم قضیه چیه! سه چهار شب پیش با یه پروفسور بازنشسته توی حیاط دانشگاه آشنا شدم. من ساده به خیال اینکه دارم انگلیسیمو تقویت می‌کنم نشستم کلی براش حرف زدم. اونم هر چی اطلاعات می‌خواست ازم گرفت و شب سوم اومد در خونه‌م و پول خواست!!! منم ترسون زنگ زدم به راتان!

راتان می‌شناختش و گفت: این یه شرابخواره که پول مشروبشو اینجوری جور می‌کنه!  اونقدر ترسیده بودم که اگه راتان می‌اومد خونه‌م می‌پریدم بغلش. شانس آوردم که راتان اینو نفهمید وگرنه هر طور بود نصفه شبی خودشو می‌رسوند!

القصه دیدم وقت سحره و ملائک و  باقی قضایا...  این بود که گفتم: آقا مثه اینکه اشتباه اومدین. میخانه سکتور فیفتینه. اینجا فورتینه! 

گنده ملکشون کلی اظهار شرمندگی کرد و گفت: اوه... ساری مادام...

گفتم: بابا .... یور ولکام.... ما ایرونیها به مهمون نوازی معروفیم .... شما هر وقت خواستین می تونین تشریف بیارین .. فقط  اگه حضرت عزراییل رو با خودتون نیارین لطف میکنین!

گفت: نه بابا اون با ما نمی‌پره آبجی ( تا گفتم ایرونیم زد کانال ایران!)  ما توی باند اونا نیستیم!

گفتم: ای بابا...اونجا هم باند بازیه؟ فکر می کردیم فقط ایران خودمون اینجوریه . گفتیم  اونجا که بیایم دیگه همه چی حله.

گفت: ای روزگار.... اونا که هیچ ؛ خود خدا هم دار و دسته داره. ما رو هم واسه این که یه بار سوتیشو گرفتیم پرتمون کرد بیرون.

گفتم: سوتی؟ استغفرالله... خدا و سوتی؟

گفت: اون وقت که داشت آدمو می‌ساخت ....

گفتم: آهان. قضیه‌شو شنیدم.... حتما شما هم سجده نکردین....

گفت: نه  نقل این حرفا نیست ... ما گفتیم ما خودمون هر چقدر بخوای عبادتت می‌کنیم؛ دیگه واسه چی آدم می‌سازی ؟ گفت: می‌خوام واسه خودم  روی زمین  جانشین داشته باشم.

این گذشت تا بعد از اون که می‌خواست آدم و حوا رو از بهشت بیرون کنه. داشت قضیه سیب و اینا رو بهونه می‌کرد که ما خونمون به جوش اومد. آخه خوبیت نداشت یه ضعیفه رو همینجوری لخت و عور بفرستی بیرون! زدیم تو روش که: بابا خودت گفتی‌ می‌فرستمشون زمین . نگفتی؟ پس چرا بامبول در می‌آری؟ بیا و راست و حسینی قضیه رو بهشون بگو ... خلاصه یکی ما بگو؛ یکی خدا بگو ... این شد که به ما هم بست که سجده نکردی به آدم و همه‌مونو پرت کرد توی این خراب شده که می‌بینی داریم خماری می‌کشیم!  خواستم بگم شانس آوردی نفرستادتت ایران که دیگه صبر نکرد و با رفقاش یه ریکشا گرفتند به مقصد سکتور فیفتین!

 

 

پ.ن ۱ : اینم خونه‌م

 پ.ن ۲ : اگه می دونستین چقدر تایپ کردن اینجوری سخته ایراد نمی گرفتین چرا همینجوری زرتی آنلاین فرستادمش توی نت!

پ.ن ۳: بله که مجبورم بنویسم. آخه تعطیلاته و من هم تنها نشستم توی دانشگاه. چون خونه‌م هیچی ندارم حتی تی وی!