جای زخمها را که روی دست و صورتش می بینم، دلداریش می دهم که : " کار درستی کردی رفتی پیش پدرش. به درک که گذاشت و رفت! " اما نگاهش هنوز دو دو می کند. از چیزی می ترسد انگار. شاید از آینده مبهم! زیر لب می گوید: می بینی؟ به همین راحتی حاصل چندین سال زندگی مشترک را گذاشت توی چمدان و راهی شد.
جای مشت ها و بریدگی روی صورتش برایم تعبیر جدیدیست از زندگی "مشت ترک"!

