X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : دوشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1384 در ساعت 10:14 ب.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان :

همه چیز با بودنت روبراه می شود

همه چیز

فقط

تو بمان

ای عشق!

 

امروز را یادم می ماند. روزی که دو تلفن آنقدر به وجدم آورد که همه ی وضعیت خراب روحیم را درست کرد. امروز علاج این سندروم اختلال روحی – کاری را پیدا کردم. علاجش فقط عشقست، عشق...

برای من دستیابی به عشق آسمانی هم از همین انواع زمینی اش میسر می شود. همین  رفاقت ها، همین یکر نگی ها، همین دوست داشتن ها و دوست داشته شدنها.

قرار بود یک دوست برای عید دعوتنامه ای بفرستد تا عید را بروم  پیشش.  امروز برایم زنگ زد و گفت: متاسفانه جور نشده.

 اما من از جور نشدنش احساس بدی پیدا نکردم. همین که برایم گفت چند بار رفته تا شهرداری و سفارت و ... که هر طور شده  برایم دعوتنامه بفرستد، برایم کافی بود. همین که گفت: "شما هم دست از ما بکشید، ما از شما دست بر نمی داریم"، بس بود.

راستش وقتی کپی پاسپورت را برایش می فرستادم، سریع نقشه ی اروپا را جستجو  کردم تا ببینم از روتردام تا برلین چقدر راهست؟ تا برلین؟  نه! تا خانه ی هدایت...

 

ساعت یکربع به شش بعد از ظهر

اولش نمی دانستم با چه شروع کنم اما آنقدر زلالست این مرد که با او حرف کم نمی آوری. حتی وسطهاش مجبور شدم  بگویم: شما حرف بزنید صدایتان را بشنوم! گفت: هر وقت آمدی یا من می آیم دیدنت یا تو بیا، یا هر دوش! من هم گفتم: هر دوش...

آنقدر صمیمانه از دخترهاش و  بقیه تعریف می کند که انگار سالهاست همه ی آنها را می شناسی و چقدر صدایش جوانتر از آنست که در روز عشق شنیدید. البته به قول خودش، خودش هم جوانست. معلومست. با عشق که آدم پیر نمی شود، می شود؟

 

بیا برگردیم به عصر حجر
بیا پایاپای معامله کنیم
مثلاً من سیب شکار ‌کنم
تو سرم را توی دامنت بگیر
من اسب رام ‌کنم
تو روی دیوار تنم نقاشی بکش
با انگشت
طلوع خورشید را به من نشان بده
غروب
خودم در تنت غرق می‌شوم

 

پ.ن: شب جمعه با اکیپ بچه های انجمن نجوم میرم قصر بهرام. فکرشو بکنید شب تا صبح توی کویر بایستی ستاره ها رو رصد کنی. اگه از سرمای کویر جون سالم به در بردم میام براتون می نویسم.