X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1384 در ساعت 07:26 ب.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان : شعر، کلام قلبی یا قالبی ؟

وارد وبلاگ حضور خلوت انس شدم. "وقتی نیستی"  آقای عباس معروفی را که می‌خواندم، بی اختیار یک قطره اشک روی گونه‌ام  سر خورد. چقدر به دلم نشست:

 

عاشقت باشم می‌میرم

یا عاشقت نباشم؟

نمی‌دانم کجا می‌بری مرا

همراهت می‌آیم

تا آخر راه

و هیچ نمی‌پرسم از تو

هرگز

عاشقم باشی می‌میرم

یا عاشقم نباشی؟

 

می‌دانم که وارد شدن در این بحث، اصولا در حیطه‌ی تخصصی من نمی‌تواند باشد. این را فقط بگذارید به حساب یک اظهار نظر شخصی و نه تخصصی. 

حتما برای خیلی از شما هم اتفاق افتاده، که همینطور که مشغول کاری هستید، کلمات سراغ ذهنتان بیایند و دست آخر هم ببینید که "عجب! چه دلنشین کنار هم ردیف شده‌اند".  نمی‌دانم این دل نوشته‌ها را می‌شود تحت عنوان "شعر"  قرار داد یا خیر؟!

 

در بخش نظر‌خواهی مربوط به این پست آقای معروفی، آمده بود:

 

سلام ... نمی دانم این نوشته را تحت عنوان شعر گذاشته اید در این جا یا خیر ... اما اگر که آری که دو کلامی حرف دارم : متاسفانه تکرار مکررات هم از لحاظ فرم هم از لحاظ کلمات دارد ... ساده ای که با عرض معذرت به ابتذال می کشد ... کلماتی مثل :عاشق/کجا/آخر راه /تهی/ و ... با همان کاربری های آرکاییک و خاک گرفته از جانب شما جای تعجب دارد ... این ها را درش در بهترین کاربری ها بستند و 4 میخ هم بر آن کوبیدند .... باز جای عجب دارد که احساس که کاملن عمق نگرفته دست به قلم می شوید دوستان در شعر ... در هر حال یا این است یا آن که هنوز تا بادیه ی رساندن حس با این ابزار در این شعر راه خیلی زیادی دارید .... مایه ی تاسف است که همه هر تراوش احساس را می خواهند 2 روزه شعر کنند .... خدا بخیر کند برای شعر ... موفق باشید ...
شهرام بشرا

 

چند نکته هست که فکرم را به خود مشغول کرده:

تعریف شعر نو چیست؟ لزوم پدید آمدن آن چرا احساس شد؟ قرار دادن قالب برای شعر نو، کاری درست است؟ و اگر بخواهیم قالبی برای آن تعریف کنیم، ویژگیهای خاص آن چه باید باشد تا بتواند شعر نو را از قالبهای تعریف شده‌ی قدیم  تفکیک کند؟ و اصولا محتوای شعر نو چگونه باید باشد؟

 

خوب اگر قرار بود شاعر در چهارچوب وزن و قافیه و  عروض و سبک و امثال آن قرار بگیرد، پس چرا "شعر نو"؟! من شخصا احساس می‌کنم، شعری که برایش قالب تعریف کنند، قلب شاعر را به زنجیر می‌کشد و نمی‌گذارد که کلمات آزادنه، از عمق قلب و جانش به روی کاغذ بیایند.

از آنطرف هم اگر هیچ مرز و محدوده‌ای برای شعر نو قرار ندهی، این می‌شود که هر کسی مثل من می‌آید و  دهها کلمه‌ی با ربط و بی‌ربط را پشت سر هم ردیف می‌کند و اسمش را می‌گذارد "شعر"!  کمی هم که چاشنی عشق و آغوش ( مثل پست قبلی خودم!) قاطیش کنی دیگر می‌شود:  اِند ش!

در باب این حکایت تکراری بودن واژه ها و تشبیه‌ها هم، ظریفی می‌گفت: ‌اولین کسی که روی معشوقش را به گل تشبیه کرد،‌ "نابغه" بوده‌است. دومین نفری که چنین تشبیهی را به کار برد، "مقلد" بوده است و  سومین نفر "ابله"! من هم معتقدم که شعر باید حرفی برای گفتن داشته باشد.  نمی‌توان به تکراری بودن واژه ها خرده گرفت اما تکراری بودن مفاهیم خیلی به دل نمی‌چسبد! دست کم نوع نگاه باید فرقی داشته باشد. نه؟

حالا که من و افرادی چون من نمی‌توانیم  یا نمی‌خواهیم قالب شعر را رعایت کنیم،  این فرهنگستان زبان فارسی بیاید و نامی برای این دست نوشته‌ها انتخاب کند، تا وجدان ما هم آسوده خاطر شود. مثلا:  "دل نوشته" ، "دکلمه حوضی" یا چه می‌دانم هر چه خودشان صلاح می‌دانند!

 

و کلام آخر، ضمن احترامی که برای نوشته‌های آقای معروفی قائلم و بی‌اغراق می گویم که بعضی از آنها واقعا تا عمق جانم نفوذ می‌کند ( مثل این یکی : می‌خواهم اندامت را به حافظه‌ی دستانم بسپارم ..) و ضمن یاد‌آوری این نکته به خودم که رشته تخصصی من اجازه‌ی دخالت در این حوزه را به من نمی‌دهد، از بند چهارم پاسخ آقای معروفی نوعی بی ارزش کردن کار شاعر برای وقت گذاشتن دو روزه تنها برای چند بیت شعر" را استنباط ‌کردم!  باور کنید بعضی از تک بیتها ارزش روزها تفکر و وقت گذاشتن را هم دارد. مثل این یکی :

" آیینه رویا آه از دلت، آه "!

 

پ. ن ۱: یکی بیاید و فکری به حال این پای ما که دارد از گلیمش درازتر می‌شود، بکند! 

پ. ن ۲: حالا خوبه حوزه تخصصی من نبود و نخواستم حرفی بزنم و گر نه چه پستی می‌شد؟!