X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1383 در ساعت 11:57 ق.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان :

All words are pegs to hang ideas on
 راستی این کلمات هستند که به حرفای ما اعتبار میدهند یا ماییم که به کلمات معنا میدیم؟  جایی خوندم که معانی در کلمات نیست، در سکوت بین آنهاست ! این حروف قراردادیند و به تنهایی نمیتونند حس تو رو بیان کنند.  اون احساسی که هر شخص نسبت به یه موقعیت داره ، هر چند که با جملات یکسان هم بیان بشه باز متفاوته. همه کلمات قراردادی هستند بین ما برای اینکه شاید بتونیم منظورمون رو به هم ( تا حدودی ) انتقال بدیم.  حتی اشیا و کاربردشون هم قراردادی هستند بین ماها. برای خود من قوطی خالی پپسی ، این دو تا مربای یخ زده ، این موس از کار افتاده ، این وب کم ، این کیبرد ،  اون کتاب حافظ و این ساعتی که روش طلا آبکاری شده همه یه معنی میدن !

 

***************************************************************

عکسای دوره دبیرستان رو ورق میزدم .  عکسایی که با معلمها انداخته بودیم. هر کدومشون صد تا خاطره پشتش  هست. معلم زبانمون عادت داشت گوشاشو از مقنعه اش بیرون بذاره!  شما همینجوری خنده تون گرفت وای به حال ما که توی اون موقعیت بودیم. جالب این بود که اصلا نمی فهمید ما برای چی نمیتونیم مثه آدم بشینیم و به حرفاش گوش بدیم. یادمه یه روز هم  که اومد مدرسه ، زیر چشم راستش حسابی کبود شده بود. به محض اینکه اومد گفت : من به این فصل حساسیت دارم. بچه ها هم دست گرفته بودند و میگفتند به مشتهای شوهرش حساسیت داره !

 

توی فاصله ی کلاسها رفته بودم توی سوپر استاپ ( ایران مک ما قدیمی ترا ) یه چیزی بخورم. غذاهای دانشگاه که ..... (ouagh)  . هر موقع برم اونجا ، به یاد روزایی که کلاس کنکور میرفتم میرم طبقه بالا مینشینم. دیگه از یادگاریهایی که نوشته بودیم اثری نیست.  ولی من تمام اونا رو حس میکنم.  نمیدونم باید از وجیهه و فریبا که دوستای نابابم بودند و به جای رفتن کلاس منو هم وسوسه میکردند که بریم ایران مک ، باید تشکر کنم یا ......؟ اگه اونا نبودند مسلما رشته تحصیلیم الان این نبود. .... همینطور که نشسته بودم و توی افکارم اون روزا رو زیر و رو میکردم ، چشمم افتاد به خانمی که با فاصله کمی از من نشسته بود. باورم نمیشد. همون معلم زبانمون بود. مطمئن بودم که منو دیگه یادش نمیاد. ولی دوست داشتم برم پیشش . به خاطر خودم. به خاطر خاطراتم ... رفتم و سلام کردم. اجازه خواستم تا کنارش بشینم. خیلی عجیب بود که وقتی خودمو معرفی کردم منو شناخت!! اونم بعد  ۱۵ سال !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  جالبتر این بود که سراغ بقیه بچه های اکیپمون رو هم گرفت !  ( باید مثل من به تدریس مبتلا بشین تا بفهمین آدم چه جور شاگردهایی رو تا ۱۵ سال بعد یادش میمونه! )



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حال مریضم بد جوری رو به بهبوده . این منو میترسونه ....... فردا دوباره میرم پیشش .......