X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1383 در ساعت 09:33 ق.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان :


 

نگاهم سر می خورد ، از گوشه ای به گوشه ای ، از خاطره ای به خاطره ای ... از درد به عشق ، از عشق به مرگ ، از مرگ به درد ، از درد به زندگی ...

نمی دانم کسی که بعد از من در این خانه و این اتاق ساکن می شود هیچگاه خواهد فهمید که آن نقش ، جای ناخنهائی است که از درد بر تن دیوار فرو رفت و شیارش انداخت ؟ یا آن ترک کوچک گوشهء پنجره ، اثر حجم سنگین سکوت فریاد فرو خورده ای ست که گلودر شد اما کسی نشنیدش جز همان شیشه نازک بی تاب ؟ برایش فرقی می کند که روزی ، زنی ، اینجا در همین اتاق به سادگی عاشق شد و شبی برفی ، درست همانجا ، کنار آن پنجره ، ذره ذره در خود بارید و آب شد و مرد ؟ پژواک همیشگی کلماتی که دیگر خاک کهنگی سالیان را بر خود گرفته اند گوش او را هم کر خواهد کرد ؟ تار و پود رویاهائی که زمانی با شوق بافته شده بودند و بعدها به عذابی شکافته شدند ، راه نگاه او را هم خواهد بست ؟ احساس خواهد کرد که این سقف سرپناه قابل اطمینانی نیست ، سست شد بس که نگاهی سنگی بر آن خیره ماند ؟ نکند او هم زیر آوار تنهائی و دلتنگی بماند ؟

باید برایش نامه ای بنویسم و بگویم که گناه نه بر گردن خانه ، نه من ، نه هیچ چیز و هیچکس دیگر نبود و نیست . بگویم که این همه ، خود رسم زندگی ست . فقط آنهائی که آن را می شناسند بی محابا گریه می کنند و بی تشویش می خندند ، هرجا که باشند ، حتی در این اتاق ...