X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 25 آذر‌ماه سال 1386 در ساعت 10:17 ق.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان : کویر

جمعه نزدیکیهای غروب رسیدیم به کاروانسرای دیر گچین. هیچ چیز دیگه‌ای اون اطراف نبود جز کویر ...... و کویر یعنی عظمت یعنی سکوت یعنی زیبایی. پا روی خاک کویر که می‌گذاری انگار تو هم جزیی از عظمتش می‌شوی  به همان بزرگی. و همزمان احساس می‌کنی کودکی هستی که دلش می‌خواهد دستهاش را اینجوری باز کند و تا انتهای کویر بدود و بعد بی‌نفس روی خاک بیفتد و قل بخورد........ 

آسمان به رنگ آبی ایست که تا حالا ندیدی و جای قلم موها را می‌شود روی ابرها دید. خورشید دارد آنطرف غروب می‌کند و ماه را همزمان می‌توانی اینطرف ببینی. هر چه زیباییست اینجا جمع شده.

بچه‌های گروه تلسکوپ‌ها و دوربین‌های دو چشمی را علم می کنند. و من برای اولین بار ماه را از نزدیک می‌بینم و دلم نمی‌آید زود کنار بروم تا نوبت نفر بعدی برسد.

حالا نوبت پیدا کردن صورتهای فلکی‌است. کیکاووس ( قیفاووس ) کنار همسرش ملکه کاسیوپیا ( صورت فلکی ذات الکرسی ) قرار دارد. برساووش با اسب بالدار ( فرس اعظم) ـ آندرومدا دختر  در زنجیر پادشاه را ( که یادم نیست چرا به زنجیر کشیدندش)  از چنگ هیولای دریا ( قیطس) نجات می‌دهد......

قرار بود شهاب باران جوزایی را ببینیم.  بچه که بودیم یادمان داده بودند هر وقت شهابی را می‌بینیم یک آرزو کنیم و آنشب قرار بود بیشتر از هزار شهاب ببارد و این یعنی برآورده شدن هزار تا آرزو!

ابرها آمدند و در آسمان یک ستاره هم نمی‌شد ببینی. این بود که بچه‌ها شروع کردند به شعر خواندن و نور لیزر بازی! اما من ترجیح دادم بروم توی ماشین و با یک لیوان نسکافه گرم شوم.

من که آمدم آسمان دوباره صاف شد و گروه دوباره شروع کردند به جستجوی صورتهای فلکی و دیدن شهابها.  تقصیر ابرهای لعنتی بود یا وسوسه خوردن نسکافه که نگذاشت بارش شهابی مرا به آرزوهام برساند!!!