حال خوشی دارد.... صبح کله سحر بیدار میشوی و نرم نرم جمع و جور می کنی تا بروی دانشگاه. نه این قسمتش که حال خوشی ندارد. این که وقتی آماده شدی بیایی پشت پنجره اتاقت و ببینی اوه روی تمام درختهای جلوی پنجره کلی برف نشسته و تو احساس کنی که امروز اصلا روز مناسبی برای رفتن دانشگاه و بخصوص تدریس شیمی معدنی (آنهم آن قسمت تفسیر طیفها) و امتحان میان ترم گرفتن ، نیست. تا اینجاش هم حال خوشی ندارد. این که به هوای رفتن با آژانس تا ساعت هفت و ربع معطل کردهای و مسئول آژانس عذرخواهی میکند که تا حداقل یکساعت دیگر ماشین ندارد، در حالی که کلاس تو ساعت هفت و نیم شروع میشود هم حال خوشی ندارد! حال خوشش از اینجا شروع میشود که تو با خودت چرتکه میاندازی که حتما اتوبان چمران الان شلوغ است و تو به هیچوجه نمیتوانی خودت را تا یکی دو ساعت دیگر سر کلاس برسانی. اینست که مانتو و مقنعه را در میآوری و برمیگردی توی تخت و کمی خودت را کش و قوس میدهی و میروی زیر پتو و میگذاری یک امروز را هم تو حال خوشی داشته باشی، هم آن چهل دانشجو که قرار بود امتحان میان ترم بدهند!
پ.ن: یکهو بد جور زدهام به سیم آخر و دارم دنیای بیخیالی را تجربه میکنم. بد جور هم مزه کردهاست لامصب!
