تنهایی؛ دلتنگی؛ بی حوصله گی...
خدا ها را یکی یکی
میگذارم توی طاقچهی اتاقم؛
شیو جی؛ گانش؛ هانومن؛ ....
این یکی هنوز اسم ندارد!
خودم ساختمش ...
همین دیشب ؛
با خمیر نان!
حالا من تنها هستم
و هزار تا خدا...
خدا بازی میکنم!
مثل همان وقتها که او تنهاست
و آدم بازی میکند...
یا با آدم بازی می کند؟
این روزها خدا دارد بدجور دلتنگی میکند!
