X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1384 در ساعت 10:20 ق.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان : مشاوره روانشناسی

به خاطر نامه ای که دخترم نوشته بود  ( اون نامه ی تولدش نه. یکی دیگه!)  رفتم سراغ یکی از  دفاتر مشاوره پیش دکتر روانشناسی که از دو هفته قبل وقت گرفته بودم. نامه را که نشان دادم، گفت در طی سالهای خدمتم شما دومین نفری هستید که برای چنین مشکلی می آیید مشاوره. با تعجب پرسیدم: یعنی این احساس توی این سن اینقدر غیر طبیعی و نادره؟ گفت: برعکس . صد در صد طبیعیه. گفتم: پس؟ ....... گفت: خوب والدین اصلا اهمیت نمی دهند. منتظر می مانند خودش یک جوری حل بشه. یه کم خیالم راحت شد و صد البته از اینکه احساس کردم چقدر من به همه چیز توجه می کنم، قند توی دلم آب شد!

نامه را خط به خط  می خواند. دقت می کرد چرا اینجا را با این رنگ نوشته. چرا اینجا این جمله را به کار برده یا این شکل را کشیده! اما پاسخ به درد بخوری برای مشکل اصلی که من مراجعه کرده بودم،  نداشت. تازه فهمیدم چرا مادرها صبر می کنند تا مشکل خودش حل شود!

بعد رو کرد به من و پرسید:  با فامیل ارتباط دارید؟

گفتم: نه .

با تکان دادن سرش که به معنی تایید کار من بود، گفت: بله........  این رفت و آمدها خیلی دردسر آفرینند. پشتش هزار تا حرف و حدیثه. خودش کلی مشکلات به همراه داره.

سرمو به علامت نفی حرفاش تکان دادم و گفتم: اتفاقا من معتقدم که این ارتباطها اگه صحیح باشه در تقویت بنیاد خانواده خیلی هم کمک می کنه........

یه کم دستپاچه شد و گفت: بله خب...... من فکر کردم شما خودتون مایل به رفت و آمد نیستید!

 

( یاد حکایت غلامی افتادم که به پادشاه گفته بود: آخر من غلام شمایم نه غلام بادمجان!)

 

 

یک بار هم یکی از دوستانم رفته بود مشاوره. دکتر بهش میگه: عزیزم خیلی ریلکس باش. چشماتو ببند و هر چی توی ذهنت آزارت میده رو یکی یکی برام بگو. اون هم چشماشو می بنده و میگه: خانم دکتر، اولین چیزی که عذابم میده فکر هزینه ایه که موقع خروج از این در باید پرداخت کنم!  ( باور کنید جوک نیست. تازه دکتر هم بهش تخفیف داده بود!)

 

پ.ن: از دوم فوریه ۲۰۰۶   نوشته های روی یه تیکه کاغد موند و من و یه عالم خاطره ...