X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1384 در ساعت 07:16 ب.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان : نماز امشب من

 

خواستم در وصف کسی اینطور شروع کنم: " بعضی آدمها بزرگ اند" . اما می‌بینم به دلم نمی‌چسبد. یک جائیش درست نیست. صفت و موصوف را گم کرده‌ام اینجا! این "بزرگی" نیست که به او معنا می‌دهد. دیگر وقتی بخواهم از او بنویسم، نمی‌گویم نویسنده است، نمی‌گویم شعر می‌نویسد، نمی‌گویم شعرهایش را دوست دارم، فقط اسمش را می‌گویم. بقیه‌‌اش را اوست که معنا می‌دهد!

همیشه با نوشته‌هایش دلم را می‌لرزاند. فکر‌می‌کردم این شعرهای اوست که دل را می‌لرزاند. امشب اعتراف می‌کنم به اشتباهم! این روح بزرگ اوست که کلامش را چنین اثر بخش می‌کند. ایمیل هم که بفرستد اشک آدم را درمی‌آورد، دل آدم را می‌لرزاند، حتی اگر دو کلمه باشد! حالا می‌فهمم چرا گفته بود " آدم که دو روز وقت نمی‌گذارد تا یک شعر بنویسد!" راست می‌گوید، شعری که با زور و ضرب جفت و جورش کنی، قالب هم که داشته باشد، شعر نمی‌شود. شعر هم بشود، دل را نمی‌لرزاند! جاودانه نمی‌شود. "شعر زندگی " نمی‌شود. می‌رود توی دیوان‌هایی که خاک‌می‌خورند!

دنبال یک کتاب می‌گردم. از قالبهای‌شعری و تاریخ، ادبیات تویش چیزی نگفته‌است. درباه‌ی نجوم و پزشکی و شیمی هم نیست. شاید یک‌جوری به همه‌ی اینها مربوط شود اما اصل را چیز دیگری می‌داند. اسمش  را نمی‌دانم! اصلا نمی‌دانم هنوز کسی آن را نوشته است یا نه؟ اما دنبالش می‌گردم! می‌روم با کلید واژ‌ه‌های مختلف جستجویش کنم:

 

انسانیت

آدم‌های بزرگ

انسان برتر

آدم شدن

آدمیت

.......

شما چیزی به ذهنتان نمی‌رسد؟

 

********

 

امشب نمازم با همیشه فرق داشت.

اذان را که می‌گفتند

وضو کردم  

و خواندم .....

 

" اگر خدا نیستی

  چرا تکی

  یگانه‌ی من؟ "

 

اشک ریختم ...

سبحانک ربی العلا

گفتم

 

 " آنقدر شوق انگیزی

   که سجده می‌کنم

   تو را

   بلند بالای من! "

 

 خواندم:

نماز من

به آغوش تو

ختم می‌شود

 

" از همه‌ی دنیا

  که بگذرم

  از آغوش تو

  چشم نمی‌پوشم

  آقای من!"

 

باورتان می‌شود؟

 

* بخشهای سبز رنگ، شعر تازه‌ی آقای معروفی‌ است. لازم بود بگویم؟!