X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1384 در ساعت 09:43 ب.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان : چه باید کرد؟

دچار یکجور بهت شده‌ام. یکجور یاس، یکجور استیصال! نمی‌دانم من عقب مانده‌ام یا بقیه اینقدر سریع جلو رفته‌اند؟! این روزها احساس می‌کنم رفته ام توی کالبد مادربزرگ خدابیامرزم و  دارند جلوی چشمهایم همه‌ی حرمتها، اصالتها، بایدها، نبایدها، سنتها، اصول و دار و ندارش را لگدمال می کنند و من مستاصل مانده‌ام چه بکنم؟! لا اقل اگر او بود، قدرت داشت گیسهایش را بکشد و با مشت به سینه‌اش بکوبد و از غم درونش کم کند. اما من واقعا نمی‌دانم چه بکنم؟ ... این روزها جور دیگر به دانشجوها نگاه می‌کنم. سوالشان را که جواب می‌دهم، حواسم جای دیگریست. خیره می‌شوم به چشمهایشان تا ببینم می‌توانم کمی از آنچه توی ذهنشان، در پس‌ ِ این فرمولها می‌گذرد، سر در بیاورم؟ ........ یعنی این همه تغییر فقط در فاصله‌ی یک دهه از من اتفاق افتاد؟ من آنروزها که داشت اینجوری می‌شد کجا بودم؟

حق دارید گیج شوید. آخر من هم گیج هستم. همه‌ی حرفهایم را قلمبه کرده‌ام و  دارم یکجا می‌زنم. بگذارید حرفم را بزنم. به عنوان کسی که فقط یک دهه از این جامعه عقبتر است! بعد هم شما بیایید و حالیم کنید که من اٌمل هستم. خدا کند کسی بیاید  و  وقتش را دقایقی صرف کند و نظر هم بدهد. حداقل حسنش اینست که من می‌فهمم کجا ایستاده‌ام؟ چقدر هستند که روبروی من هستند؟ چقدر هستند که بیایند و کنار من بایستند و دست کم با نیمی از حرفهای من مخالفتی نداشته باشند؟!

 

******

خواهرم مشاور دبیرستان دخترانه‌ است. یکی از دانش‌آموزان سال اول، امروز آمده بود پیشش تا در مورد موضوعی با او مشورت کند. قیافه‌اش هم کمی مضطرب بود.

-          خانوم؟ دیروز "ش" رفته خونه‌ی دوست پسرش .... هیچی دیگه ...... حالا من میگم شاید فقط زخم کرده باشه... اما اون میگه خیلی خونریزی داره........  نه خانوم ...... کاند** استفاده کرده! ........

 

و خواهرم مانده بود که بهتش را از اینهمه صراحت ( بخوانید وقاحت) لهجه! چطور پنهان کند؟ و حالا باید چطور راهنمائیش بکند؟

 

می‌دانم که چیز تازه‌ای نیست. این وسط هم نمی‌خواهم تقصیرها را گردن امثال "ش" بیندازم. می‌دانم که همه‌ی ما به نوعی مقصریم. اما این میان کسانی‌که ژست روشنفکری می‌گیرند و می‌خواهند یک شبه همه‌ی سنتهای حاکم بر این جامعه را زیر سوال ببرند، از همه گناهشان بیشتر است. گردن بگیرند یا نه،  و اصولا آنرا تقصیر بنامند یا نه ، من مقصرشان می‌دانم.

من یک معلم هستم و طبعا دیدگاهم به مسائل خواه ناخواه شیوه‌ی آموزشی دارد. با خودم فکر می‌کنم، وقتی بخواهم درس پیشرفته‌ای را تدریس کنم، باید مطمئن شوم که دانشجو پیش‌نیازهای درس را حتما گذرانده باشد  مطلب را درک کند، بفهمد، مسئله را درست حل کند و به اشتباه نرود! حالا چطور می‌شود در مورد مسائل با این اهمیت یکباره، همه چیز را نادیده گرفت؟ سنتهای ما حتی اگر غلط باشند  ( که شخصا چنین فکر نمی‌کنم)  باید در  نظر گرفته شوند. حالا جاهائیش نیاز به تغییر جزیی یا کلی دارد، باید آگاهانه و بطور اصولی و با برنامه تغییر کند. بخدا ظلم می‌کنیم در حق فرزندانمان. همه چیز را از آنها می‌گیریم و جایش می‌خواهیم چه چیز به آنها بدهیم؟!

سنت و فرهنگ ما اگر نیاز به تعمیر و تغییر هم دارد ( که دارد)‌ ، کشتی روی آبی را می‌ماند که باید در حال حرکت تعمیرش کرد. نمی‌شود به بهانه‌ی تعمیرا ت، قطعات بنیادیش را یکباره برداشت. که حاصلی جز غرق شدن نخواهد داشت.

 

 

*پ.ن : این آقای نثر ما خوب من را می فهمد. خوب ........