X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1384 در ساعت 11:52 ق.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان :
روز معلم







ساعت از 6 بعد از ظهر گذشته بود که به فرودگاه رسیدم.  آقاجون و بقیه رو دیدم که منتظر نشسته بودند.
خب ، پس معلوم بود هنوز حاجی نیومده......روی صندلی‌های در ورودی ترمینال بادی  منتظر نشستیم .
بعضی از حاجیه خانمها هنوز هم لباس سفید احرام به تن داشتند( آخی ...... نازی ) !  یه چیز دیگه هم
جلب توجه می‌کرد، اینکه وسایل و سوغاتی‌های همراهشون خیلی کمتر از سالهای پیش بود و از اونهمه
بسته های بزرگ و  جعبه های تلویزیون و امثال آن خبری نبود.
آنقدر  گرم گفتگو بودیم که  هیچکدام متوجه نشدیم حاجی اومده و از کنارمون رد شده. چند دقیقه بعد یکی
از خانمهایی که توی  کاروان حاجی بود اومد و گفت : مسافرتون توی محل ملاقات ایستاده. منتظرتونه !
همونطور صبور ایستاده بود و بقیه زوار می آمدند و ازش تشکر می‌کردند. جلو رفتم ، بوسیدمش و گفتم : 
دیدی منو نبردی ! حاجی هم منو بوسید و گفت : دیدی نیومدی؟ !
بغلش که کردم یه بوی خوبی میداد. گفت خودمو حسابی به کعبه مالیدم! من هم خودمو به لباساش مالیدم
تا خدایی بشم !
قسمت بد ماجرا این بود که همه شب رفتند  حاجی خوری ! اما من به مناسبت روز معلم شام دعوت بودم و 
قسمت بدتر این بود که اگه نمی‌رفتم از سکه خبری نبود!  این شد که خوردن حاجی رو گذاشتم برای یه شب دیگه !
............................
مراسم از ساعت 6 شروع شده بود. ولی ما  هیچکدام از بخشهای مهمش رو از دست ندادیم! ابتدا به رسم
معمول در سالنهای پایین پذیرایی شدیم و بعد به سمت محل سخنرانی رفتیم. توی پله ها هم با گفتن اسم و 
نام دانشکده ،‌لوح تقدیر می گرفتیم. اینجا همون منطقه ی سوقلجیشی قضیه بود!  یعنی هر کس آمده بود و
اسمش در لیست وارد میشد ، مشمول دریافت سکه  میشد .



















به نیمه های سخنرانی ریاست دانشگاه ( که ار وقتی اومده فضای دانشگاه رو به کلی عوض کرده و من  واقعا
دوستش دارم و بماند که به علت اینکه دست خیلیها را از مفتخوریهایشان کوتاه کرد دشمنان زیادی هم دارد!)  رسیدم.
پس از اون ، مراسم شعبده بازی بود . این قسمت ماجرا نزدیک بود تمام مدارج علمی ام رو ازم پس بگیرند!  نه......
فکرش رو هم نمی‌تونید بکنید برای چی؟


نوازنده  کسی بود که تخصصش آهنگهای عربی بود و انصافا معرکه میزد. همینطور که نشسته بودی ، تمام سلولهای
بدنت برای خودشون عربی می‌رقصیدند! نشستن توی اون لحظه از مشکلترین کارها بود که به ناچار انجام دادم...
آخرین قسمت برنامه هم که باز از بخشهای خوب خوبش محسوب می‌شد، صرف شام بود. 
* در اینجا لازم می‌دانم از تمامی کسانی‌ که به نحوی موجبات برگزاری چنین روزی را فراهم آوردند تشکر کنم. 
از ریاست محترم دانشگاه ، مسئولین تدارکات ،‌ پرسنل پارک ارم  و اون آقاهه که زد آقای ........