X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : دوشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1384 در ساعت 08:21 ق.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان :

توی تاکسی فقط صدای غر غر پسر بچه ی 5 – 6 ساله ای میومد که مدام با مادرش مشاجره داشت.  بعد از چند دقیقه بچه برای اینکه دعوا رو به نفع خودش خاتمه بده ، با صدای بلند داد زد : پس منم به بابا میگم دیروز توی آشپزخونه بو گند را ه انداختی !

دو  پسر جوونی که کنار من روی صندلی عقب نشسته بودند ،  نتونستند جلوی خنده شونو بگیرند.  بیچاره خانمه  که خیلی خجالت کشیده بود ،  گفت : آقای راننده من پیاده میشم !  تاکسی داشت از پل زیر گذر رد میشد ، واسه همین  نمیشد توقف کنه.  همونجور که ماشین حرکت میکرد ،  خانمه در جلو رو باز کرد تا راننده رو مجبور به توقف کنه  که یهو .........  بوم .........   صدای برخورد ماشینی بود که با سرعت زده بود به در ماشین .

راننده قرمز شده بود و فریاد میزد : " خواهر  ِ من !  عیبی نداره که ! همه می ...زند. من می ... زم. این آقایون هم می ... زند ! درو چرا از جا می کنی آخه؟ "