X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1383 در ساعت 06:27 ب.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان :


سر سبزترین بهار تقدیم تو باد ......


 
اصولا انتظار کشیدنو دوست ندارم اما این یکی تقریبا برای همه دلچسبه .  دبیرستان که بودیم ، از یکی دو ماه مونده بود به عید گوشه ی سمت چپ تخته  هر روز یه عدد به چشم میخورد . هر روزی که میگذشت یکی ازش کم میشد. تا میرسید به لحظه ی موعود. نمیدونم این چه شوقی بود که برای گذشتن روزها و لحظه ها داشتیم !  اون روزها هم گذشت ، همونطور که این روزها دارند به سرعت میگذرند . خدا کنه آخر راه که میرسیم ، رو مونو که برمیگردونیم تا راه طی شده رو نگاه کنیم ، بتونیم  پیش خودمون سرمون رو بالا نگه داریم  ..........

نمیدونم چرا این روزا یاد خانم کتابفروش افتادم. کلاس اول دبستان که رفتم ، همون روز اول یه دفترچه پر از نوشته هام با خودم برده بودم. قبل از رفتن مدرسه تمام الفبا رو یاد گرفته بودم . کلاس بندیمون که کردند ، من افتادم توی کلاس خانم کتابفروش. ولی یه روز بیشتر توی اون کلاس نبودم. چون فرداش گفتند اشتباه شده و باید برم توی کلاس خانم پوریان. هنوز نگاههای اونروز خانم کتابفروش یادمه . دوست نداشت از کلاسش برم. آخه همون روز اول دفترمو نشونش داده بودم. از همون روز اول مهر ، مهرش یه جورایی به دل منم افتاده بود. همیشه یه روسری بلند سرش میکرد که زیر چونه شو سنجاق زده بود . با یه پیراهن مردونه و یه شلوار لی. خوب این تیپ برای اون روزا که هیچکس حجاب نداشت خیلی بود. یادمه روزای جشن که میشد ، توی دفتر میموند و نمی اومد توی مراسم.  معنی اینا رو اون روزا نمی فهمیدم.  چند سال پیش از طریق دوستام فهمیدم که خانم کتابفروش دیگه بین ما نیست.  آخه هنوزم نمیخواست توی مراسم شرکت کنه !  من از سیاست چیزی نمیدونم . من از آزادی چیزی نمیدونم. فقط دیدم که خانم کتابفروش اونروزا بود ولی این روزا نیست ! ........ جای تمام کسانی رو که برای آزادی من و تو تلاش کردند ( صرفنظر از اینکه چقدر موفق بودند ! )  موقع سال تحویل خالی کنیم.