X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1383 در ساعت 10:04 ق.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان :

آقای صادقی  بچه زاییده بود. خودم دیدم. جفتش هم کنارش بود . همینجوری وسط هال خوابیده بود . ندیدم  نفس میکشد یا نه؟ هواسم به آن بچه ی کوچولو یی بود که کنارش چمباتمه زده بود و آن همه بند ناف و خرت و پرت خونی دیگر کنارش!

با بهرام پسر عمویم که مدتهاست آمریکاست، بودم. از یک جاهای عجیبی باید میگذشتم. ولی همه ی اتفاقها به گمانم توی یکجایی که مثل قصر بود رخ می‌داد. یک جایی مثل قلعه . نمیدانم برای چی می‌کشتند؟ نمیدانم برای چی با بهرام بودم؟ نمیدانم برای چی فرار می‌کردیم؟ نمیدانم کی یاد گرفته بودم از لبه های سکو مانند دیوارها  آویزان شوم و بالا بروم! ولی  یکدفعه افراد زیادی آمدند و ما را محاصره کردند...........

این دو شب خوابهایم آشفته است. خیلی....  نمیدانم  اثر کدام است؟  دیدن فیلمها یا پر خوری شبها ؟؟؟

خستگی ام در نرفته است. باید دوباره بروم بخوابم. شاید فهمیدم بعد از محاصره چه بلایی سرمان آوردند!