X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1383 در ساعت 01:29 ق.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان :

امشب میخواستم یه نامه ی بلند به خدا بنویسم. میخواستم یه جور دیگه باهاش حرف بزنم. اصلا  نمازمو هم نخوندم. نه اینکه یادم بره ، مخصوصا نخوندم. میدونم شب شام غریبانه . میدونم هر نامسلمونی حداقل این 10 شب رو  مسلمون میشه.. ولی امشب نخواستم اونجوری مثل همیشه باهاش حرف بزنم. بذار یه امشبو من راه ارتباطو انتخاب کنم.  دلم میخواد حرفامو بنویسم برات. اونم به زبونی که خودم حالیم میشه. اونجوری که خودم دلم میخواد ، نه اونطور که تو برام دیکته کردی! مگه قرار نیست من باهات حرف بزنم؟ پس بذار حرفای من باشه نه حرفای تو.  این که رسمش نمیشه ! یه کتاب حرف زدی دیگه. حالا قدر یه نصفه صفحه گوش کن. درسته تو خدایی و ما عبد شما. منم سرم میشه. خودت که دیدی تا حالا هم هر چی گفتی نه نگفتیم.  خوب یه جاهایی کوتاهی کردیم ، قبول. یه جاهایی تنبلی کردیم ، درست!  دیگه خودم اومدم و دارم اعتراف میکنم، تو که نبایست تو روم بزنی!  آخه خدایی گفتن ، بنده ای گفتن !

ببین خدا جون: خودت که میدونی چقدر دلم گرفته، علتشم میدونی. خوب حالا من باید چی بگم پس ؟؟ میدونی همه حرفم اینه که چرا یه ذره جرات بهم نمیدی ؟ هان؟ گوشِت با منه؟؟؟؟؟؟؟ خودت که میدونی فایده نداره. اونم که دیگه امشب به زبون اورد .... پس چرا تمومش نمیکنی همه چیو؟ تو که خودت می شناسی منو . میدونی که هیچکی مثل من اعصاب ور رفتن به یه وسیله در به داغون زهوار در رفته ی از کار افتاده و بی مصرفو نداره. دیدی دیگه. ندیدی؟ اون موس کامپیوتره که یادته؟  دو ، سه ماهی بود خراب شده بود و من چقدر باهاش مدارا کردم. موقع کار کردن باید انگشت وسطی دست چپمو  میذاشتم 10 سانتی ابتدای سیم و انگشت دوم دست راستمو میچسبوندم انتهای سیمش تا کار کنه. دیدی که چقدر دووم آوردم. هان؟  اینا رو میگم که یادت بیاد من آدمی نیستم که به این راحتیها فکر عوض کردن وسایل و متعلقاتم باشم. خودت که دیدی الان دو سه هفته است دسته زودپزه شکسته و من باز ننداختمش دور. هنوزم باهر زور و ضربی شده درشو میبندم و ازش کار میکشم.  پس دیگه میدونی که فکرامو کردم و همینجوری از روی هوس نیست که میخوام اینو  از خودم بکنم و بندازمش دور. میدونی که کلنجارامو رفتم. خیلی بیشتر از اون چیزی که باید!

 خلاصه اش اینکه تمومش کن . نوکرتیم ..........