X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1383 در ساعت 11:22 ب.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان :

ملای عزیز :

رد ِ پایت را دیدم . چه بی خبر ؟ خبرمان میکردی گاوی ، گوسفندی سر می بردیم و آمدنت را جشن می گرفتیم . راستش دلتنگم که نشد ببینمت. نشد حرفهایم را با تو بگویم. کلی حرف توی دلم تلمبار شده  بود، کاش وقتی آمدی اینجا بودم. می دانی چند سال است به خانه ما نیامدی؟ 7-26 سالی می شود. آن روزها دوازدهم هر ماه می آمدی. با یک شال سبز و یک عبای بلند ، با یک موتور سه چرخ !  

می آمدی ، از حسین و اصغر و عباس و زینب می گفتی . مادرم همسایه ها را خبر می کرد. نذریهایشان را جمع می کردند و به تو می دادند تا برایشان دعا کنی. دعا کنی تا بچه هایشان سالم بمانند. دعا کنی تا سر براه باشند. و تو  استکان ِ چای را بر می داشتی. زیر لب وردهایی می خواندی و آن وقت در استکان فوت میکردی! و بعد چای را تا نصفه هورت می کشیدی و ته مانده اش را میدادی دست ِ کسی که حاجتش از همه ضروری تر بود و بقیه باید تا ماه بعد منتظر می ماندند!. ...  نمیدانم چطور همه چیز به این خوبی در خاطرم مانده است. تو هم یادت می آید؟ یادت هست بار آخر که خواستی از خانه ما بروی موتورت روشن نمیشد؟ آن چند نفر را که هر چه زور داشتند به کار بردند تا موتور ِ تو روشن شود، یادت می آید؟ حسین و اصغر و عباس و زینب و بقیه بچه ها را می گویم؟؟  دلتنگشان شده  ام !هیچکدامشان دیگر توی محله ما نیستند....