X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 8 آذر‌ماه سال 1383 در ساعت 07:05 ب.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان :

زنگ تلفن  خانم "ج " من را از چرت در آورد. ساعت 5 بعداز ظهر بود که زنگ زد. البته درسترش این است که من ساعت 3 به او زنگ زدم و او در خانه نبود. شوهرش با لهجۀ غلیظ شمالی و در حالیکه انگار یک دبۀ چهار کیلویی ماست را همین الان سر کشیده به من گفت که خانم "ج" نیست. و این شد که خانم "ج " ساعت 5 ، کال من را بک کرد.

من از خانم "ج" زیاد خوشم نمی آید. ولی  امروز دیدم مدتهاست از محل کارم خبری ندارم و مجبور شدم به او زنگ بزنم. قصه این است که توفیق اجباری حاصل شد و اینجانب از خرداد ماه خانه نشین شده ام و تا بهمن هم باید در خانه بمانم و گهگاه از فرط بیکاری سماق بمکم.  

خانم "ج " را خیلی وقت است که می شناسم. با هم همکلاسی بودیم. و از اقبال اینجانب 6، 7 سالی است که همکاریم.  آنوقتها که در دانشگاه همکلاس بودیم او قیافه اش این شکلی نبود. تازه از شمال آمده بود و بابایش یک خانۀ نقلی برایش خریده بود. آنوقتها هم از او خوشم نمی آمد. هر چند استادمان با من هم عقیده نبود. آخر او تمام کتابها را برای استادمان ادیت می کرد و هر جمعه در منزل استاد با یکدیگر به غلط گیری کتابهای در حال چاپ مشغول بودند.  البته استادمان از آن خانواده های مذهبی بودند و این شد که تحت تاثیر او خانم "ج " هم شکلش عوض شد و ما یکروز دیدیم خانم "ج" با یک چادر مشکی که دو طرف مقنعه اش را کش قیطانی زده است به دانشگاه آمد.

بعد از  آن هم با یک آقای طلبه ازدواج کرد. بعد ما نفهمیدیم که چرا استادمان که اینهمه مدح خانم "ج " را می گفت ، یکباره سر کلاسها دیگر از او تعریف نمی کرد! البته این داستان بیشتر از چند ماه طول نکشید و دوباره تعریفهای استادمان که حالا دیگر به نوعی همکار ما هم بود ، شروع شد.

من هیچوقت علت اینرا نمی فهمم که چرا همیشه اسم خانم "ج" در مقاله هایی که آقای "الف" تمام زحمتش را می کشد ، کنار اسم اوست. چیز دیگری که نفهمیدم این بود که چرا رئیسمان که خودش قبلا به من گفته بود که خانم "ج" را با پارتی اینجا آورده اند ، حالا از طرفداران او شده است!

یک چیز مبهم دیگر این بود که خانم "ج" هر روزیکه نوبت آمدن آقای "الف" بود می آمد و کنار او می نشست و با هم بحث علمی میکردند! و بعدآ یکروز که آمد و کنار آقای "الف" نشست، من گوشهایم را تیز کردم و شنیدم که می گوید که من دیگر روزهای بیکاریم را نمیتوانم بیایم ، چون همکارها حرفهایی زده اند.

بعد از آن دیگر روزهای بیکاریش نیامد ولی هنوز هم اسم خانم "ج" کنار اسم آقای "الف" و یک  آقای " الف" دیگر در تمام مقاله ها می آید. عجیب اینست که آقای "الف" اولی یکسالی است برای مطالعات بیشتر از اینجا رفته است ولی هنوز اسم خانم "ج" را می نویسد.

شوهر خانم "ج" خیلی مرد نازنینی است! یادم می آید که یک شب خانم "ج" به او گفته بود  ساعت 8 شب منتظرش زیر پل بماند تا او برسد. ساعت 11 بود که خانم "ج" زیر پل رسید و شوهر خانم "ج" هنوز مثل یک بز آنجا ایستاده بود !!

من از خانم "ج" خوشم نمی آید ولی نمیدانم چرا در کارهایش آنقدر موفق است و  چرا با وجود آنکه یکبار بینی اش را عمل کرده و هنوز دو بار دیگر هم باید عمل کند تا اندازۀ یک بینی معمولی شود، می تواند آنقدر بلند و از ته دل بخندد ؟

 

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ . ن : هر گونه مشابهت موارد ذکر شده در رابطه با  خانم "ج" ، با خانمهای "ج " که شما می شناسید کاملا اتفاقی است.