X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 1 آذر‌ماه سال 1383 در ساعت 10:29 ق.ظ
نویسنده : مهتاب
عنوان :

رانندۀ آژانس که معلوم بود همین الان ماشینشو شسته و اومده دنبال من، پرسید  کجا ؟

منم که حسابی دلم پر بود و از دلتنگی هوس کرده بودم برم سر مزار پدر بزرگم ، مسیرو گفتم .

جاده گلی بود و راننده  کفرش در اومده بود ، با اکراه پرسید : جور‍ِ دیگه نمیشه اومد اینجا ؟

توی آیینه به چشماش زل زدم و گفتم : چرا. راه دیگه اش اینه که شما راحت بگیرین بخوابین و مردم روی دست بیارنتون اینجا !!!
تمام راه برگشتن مثه بچه آدم ساکت بود .........


                اینجا مادر بزرگم ـ پدر بزرگم  و مادرش ـ داییم و دختر کوچولوی اون یکی داییم آروم خوابیدند